ما را از شیطان نجات بده
سلام دوستای گلم عزیزای دلم...خوبین؟..خوشین؟...سلامتین؟...خوب..میخواستم ایندفه براتون از یکی از فعالیتهای اقتصادیه خونوادم تعریف کنم...ما توی یکی از منطقه های لوکس شهرمون یه مغازه لوکس با یه فعالیت خاص داریم...البته عموجان هنوز هیچ جا نمایندگی نزده چون ما نمیخاییم رقیب داشته باشیم...فقط مائیم که اینو داریم...الان میگم...خوب...خورشید که همتون میدونین نورش برای بدن خیلی مفیده...حالا ما چیکار کردیم...خوب...یه اتاق مجهز داریم که..از پشت بوم که پر از انتقال دهنده های خورشیدی هستش نور وارد چندتا کوریدور محدب و مقعر میشه که باعث میشه نور کمی متمرکز بشه...بعدش نور به چند آینه که زاویشون تغییر میکنه میخوره و ملایم میشه...بعد نور از توی یه حوض شیشه ای آب مقطر میگذره و شکست مناسب نور پیدا میکنه...بعد از چند تیکه الماس ریز تراش رد میشه و کاتالیزور و تقویت میشه و در نهایت وارد اتاق نهایی میشه جایی که یه تخت خواب هست...یه اتاق سفید با یه آهنگ ملایم که همیشه پخش میشه...بالای تخت خواب یه صفحه انعکاس دهنده از جنس طلا هستش که نور رو روی تخت خواب میندازه...خوب...این نور از نظر علمی بهترین نور برای سلامت پوست هستش...همینطور زیباییه صورت...خوب..مشتری محترم با شورت میخوابه روی اون تخت و حمام آفتاب میگیره...زمانشم توی کورس های نیم ساعته هستش...نیم ساعتی میشه...پونصدهزار تومن ناقاب
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش
ما را از حلولا نجات بده
...یعنی ورم کردم تا اونروز و امتحانات گذشت...
سلام دوستای گلم...خوبین که...خوب...یه بعداز ظهر خیلی خسته کننده و کسل بود...حوصله خونه موندن نداشتم...اصلا نداشتم...اونم وسط امتحانات...پیش خودم گفتم بهتره برم پیش زاگرس...من خییییلی کم پیش میاد که برم دم خونه دوستام...مگه اینکه خیلی ضروری باشه یا مثل اون روز یه روز خسته کننده باشه...رفتم...زاگرس از پشت آیفون گف..(نه هانی نمیتونم بیام بیرون درس دارم)..گفتمش(ای بابا درسو همیشه هست ولی تفریح فرصتش کمیابه)..نه..اصلا قبول نمیکرد یه ذره بیاد بیرون...همش هی ایرور میداد..منم رفتم خونه دوچرخه سوار شدم رفتم سمت خونه آرین اینا...همش دعا دعا میکردم مامانشون آیفون جواب نده...دعاهام مستجاب شد...خداروشکر...آریا بود...گف..(سلام هانی خوبی؟)...گفتمش(سلام باکلاس..نه اصلا خوب نیستم)...گف(چی شده؟)..گفتمش(حوصلم سررفته یه ذره بیا بیرون زود دوباره برو خونه)...گف(نه هانی نمیشه فردا امتحان دارم باید آماده شم)...گفتمش(ای خداااا...نمیخاد..به آرین بگو بیاد)...رفت که بگه..ولی باز خودش اومد پشت آیفون...گف(هانی شرمنده ..میگه درس دارم بزار یه وخت دیگه)...وااا...اینام که ایرور میدن که...اصن آرین که دیگه شده بود مثل بعضی رئیسای ادارات که اصلا منشیش جاش حرف میزنه خودشو که اصلا کسی نمیتونه ببینه...خلاصه از بی حوصلگی داشتم صدای بز درمیاوردم...یعنی و
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش
ما را از شیطان نجات بده
سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...خوبین؟...خیلی خوب...ارباب حلقه ها رو که دیدین احتمال زیاد...اگه دیده باشین حتمنه حتمنه حتما با یه شخصیت خیلی عجیب غریب و بامزه حتما آشنا هستین دیگه...این شخصیته رو که من از بقیه شخصیتای ارباب حلقه ها بیشتر ازش خوشم میاد...اسمیگل...همون گابلین که حلقه دست اون بود بعدش افتاد دست هابیتها و بقیه ماجرا...طبق داستان فیلم حلقه یه جادویی داشت که همه رو تسخیر خودش میکرد ..یعنی طرف باید خیلی روح قوی میداشت که بتونه وسوسه حلقه شیطانی رو از خودش دور کنه...حالا من کاری با یارو حلقه ندارم...درباره اسمیگل میخام حرف بزنم...خوب...ایشون تسخیر جادوی حلقه شده بود...اون عاشوق حلقه شده بود ...اون همیشه و توی تمام داستان فیلم میخواست حلقه رو بدست بیاره ...حلقه هدف اون بود...اون بخاطر هدفش دنبال صاحب حلقه راه افتاد ..با هیولاها و غولا و جادوگرا روبرو میشد...بارها و بارها گرفتار خطر میشد...یعنی یه بار گیر افتاده بود وسط چندین تا سرباز ...بیچاره تا میخورد زدنش...من خیلی دلم براش سوخت...خوب..ولی بازم از هدفش دست برنمیداشت و هرجا حلقه میرفت اونم میرفت...خوب...من اول ظاهر زشت و خنده دار اسمیگل رو میدیدم ...وختی فیلم اونو نشون میداد همش منتظر بودم زود صحنه فیلم بیفته روی بقیه شخصیتا..مثل غولا...دیوها...فرشته ها..آدما...چون یه موجود لاغر ضعیف زشت کچل چیز جال
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش
ما را از شیطان نجات بده
...سلام زاگرس صب بخیر...
سلام دوستای گلم...عزیزای دلم...کجایین؟...نیستین...خیلی خوب..اول از کاپشن مانی باید بگم...یه کاپشن باحال خریده بود...مدل عجیب غریبی داشت...واقعا باحال بود...اصن مانی بهش افتخار میکرد و هی پزشو میداد...خوب..صب بود منم میخواستم تشریف ببرم مدرسه...من آماده بودم...داداش مانی بیدار شده بود و میخواست لباس بپوشه ...پوشید...بعدش میخواست اون کاپشن باحاله رو بپوشه...پوشیدش...ولی دست نگهدارید دوستان...وسط پوشیدن موند...دیدین بعضی وختا آدم تو لباسش قاتی میکنه انگار گیر میکنه و حالت ضایعیه؟...منکه زیاد اینجوری شدمه...خوب...مانی هم توی همچین موقعیتی گیر افتاده بود..هی دستشو میپیچوند ...رد نمیشد..گردنشو بیرون میاورد باز گیر میفتاد...اولش من بی محلی کردمش...ولی دیدم قضیه جدیه...مانی بدجور گیر افتاده...باید میدیدینش...هرکاری میکرد نمیتونست خودشو نجات بده...یعنی اونجور که مانی گیر افتاده بود میخواستم اسم این خاطره بزارم در کمند اهریمن ولی نظرم عوض شد بخدا...خوب..رفتم کمکش...گفتمش(بزار ببینم)...گف(نعععع..الان درست میشه)...ولی نه نمیشد...بهش گفتم(نفس که میتونی بکشی)...آخه بچه ها من وختی اینجوری میشم نفس کشیدنم سخت میشه ...چیزی نگفت...ولی وختی خوب بهش دقت کردم اونجور که مانی گیر افتاده بود شبیه لاکپشت شده بود...کاپشنه مثل لاکش بود خودشم که توی کاپشن بود..
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش
ما را از شیطان نجات بده
سلام دوستای گلم...خوبین؟...خیلی خوب...میخوام درمورد طلسم ملکه خاکستری براتون حرف بزنم...یعنی داستان یا ازینا نیست...اونطورام ربطی به اسمش نداره...درمورد نظم توی زندگیامونه...خوب...همونطور که همه میدونن نظم و انضباط خیلی چیز مهمی توی زندگیه...البته خودمو میگم...اصن زیاد آدم منظمی نیستم...ولی خودم اعتراف میکنم که کاش منظم بودم...خوب...یه چیزی درباره نظم یاد گرفتم که میخام براتون تعریف کنم شاید خوشتون بیاد...خوب..وختی میگفتن نظم...من خودبخود یه کسی توی ذهنم میومد که همه کاراش دقیقا روی وخت و زمان مشخصیه ..مثلا ساعت هفت صب پامیشه صبونه میخوره تا هفت و پونزه دیقه بعدش تا هفت و سی دیقه آماده میشه که بره سر کار یا مدرسه...بعدش دیگه بقیه کاراشم همونجوری روی نظم و ساعت و دقیقه و ثانیه هستش...ولی..یه چیز جدید یاد گرفتم...خوب...دوستان کلا اینو از سرتون بیرون کنین که کسی موفق بشه همیشه همه کاراش دقیقه دقیق باشه...اگه کسی مدام سعی کنه همه کاراشو روی برنامه صدم ثانیه ای انجام بده میگن فلانی گرفتار طلسم ملکه خاکستری شده...حالا این ملکه خاکستری کیه من نمیدونم...چون همیشه مشکل یا اتفاقات پیش بینی نشده برای همه پیش میاد که نه تنها همه چیو خراب میکنه بلکه میرینه تو همه برنامه ریزیای آدم...خوب...حالا تکلیف نظم چی میشه...خوب...بهترین نظم اینه که مثلا من فردا میخام برم دکتر...پیش
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش
به نام خداوند بخشنده مهربان
...اون به گربه ها غذا میده و براشون اهمیت قائله...
سلام دوستای گلم..عزیزای دلم...خوبین؟..خوشین؟...سلامتین؟..خوب..ایندفه میخام براتون یه خاطره تعریف کنم که بنظر خودم خاطره خوبیه خدایی...خوب...مامان خاله من سنش بالائه...اون با همه مهربونه و خوشرفتار...خوب..اون توی دوست و آشناهاش چندتا دوست داره که همسن خودشن...حالا یه ذره اینور اونور...یکیشون یه خانومیه که پیرزنه و خودش تنهایی زندگی میکنه بیچاره...نه اینکه بچه هاش نمیخانش...خودش غرور داره و اینجوری میخاد...ایشون یه ذره فراموشی داره..منظورم آلزایمر نیست....مثلا بعضی وختا چیزا یادش میره...خوب..مامان خاله من بعضی وختا میره خونش...اون هوای آشناهای قدیمیشو داره و تا اونجا که میتونه بهشون رسیدگی میکنه...منم بعضی وختا میرم باهاش...اصن خونشون که میرم یه آرامشی داره اونجا...اون به گربه ها غذا میده و براشون اهمیت قائله..مثل مامان خاله من که به گنجشکا غذا میده...یه دفه جادوگر نباشن اینا...توبه توبه..خدا منو ببخشه...فقط شوخی بود...خوب...یه بار رفته بودم با مامان خاله اونجا...خونشون دو سه خیابون از ما اونورتره...بعدش مثل همیشه ایشون ویتامین ch..و...ویتامین p...بدنمو تامین کرد...همون چیپس و پفک منظورمه...اصن نود درصد مامان بزرگا اینجورن...بنظر من خیلی خوبه...بعدش ایشون خواست نماز بخونه...قبول حق ایشالله....مامان خاله یو
برچسب:
نویسنده: پرهام رادمنش